غروب هایِ دل گیر که از سفارت برمی گردم، صبح ها که به دانشگاه می روم، در خیابان ها و مترو، پشتِ ویترینِ کتاب فروشی ها، در سینما، سرِ کلاسِ ادبیاتِ معاصر، حمام که می کنم، فیس بوک گردی که می کنم --تقریباً همه جا و همه وقت-- فکر می کنم که "من" کی ام. این "من" کیست یا بهتر بپرسم چیست؟ این "منی" که حالا می خواهد رمانی جدید بخرد یا سرِ کلاس درس جواب می دهد یا تصمیم می گیرد امشب پیاده به خانه برگردد. درونِ این "من" چه می گذرد که رفتار بیرونی اش را موجب می گردد؟ این "منِ" ناقصی که تکلیفش با خودش، زندگی اش و اطرافیانش مشخص نیست. این "منِ" بیهوده که معلوم نیست اعمالش بر اساسِ چه فکر و اندیشه ای صورت می گیرند.

   آن قدر ها در گیرِ "از کجا آمده ام" نیستم. حالا که آمده ام دیگر از کجایش مهم نیست، چرایش مهم تر است. این "من" چرا هست و هست که چه کند؟ آیا خویش کاری حقیقت دارد؟ این عقیده ی زردشتیان که هر کس که به این جهان می آید وظیفه ای دارد و تا انجام ندادن آن از دنیا نمی رود؟ --نه، نمی دانم--

   این ها اما تمامش نیست، نیمه شب از خواب می پرم، اگر حالا بمیرم؟ راستی اگر حالا بمیرم چه می شود؟ مرگ چه شکلی و جنسی دارد؟ مُردن چه شکلی است؟ این "من" چطور می میرد؟ و دیگر، پس از مرگی هم هست؟ --نه، نمی دانم، بعید است-- اگر بمیرم، پس حاصلِ عمرم چه بوده؟ چرا زیسته ام تا بمیرم؟ این همه آدم در طولِ تاریخ، اگر حاصلِ عمرشان هیچ است، پس چرا آمدند تا هیچ باشند و هیچ خاک شوند؟.....غرق در این افکار به خواب می روم......صبح می شود، روزی دیگر و این افکار لابه لایش.

/ 5 نظر / 10 بازدید
بابک

زندگی شطرنج نیست نمیشه همه ی حرکات رو با اگر ومگر پیش بینی کرد وپیش برد غیر از چرا اومدن ( که دست تو نیست)بقیه ی سوالا را خودت میتونی جواب بدی شاید بهترین سوال این باشه که از زندگی چی می خوای؟ من فکر میکنم خودت میتونی این چرخو اونطرف که خودت می خوای بچرخونی

بهروز

سلام عزیزم. نکنه خویشکاری من هدایت توه؟ اگه فکر می کنی که این طوره یه ندا بده تا من رسالتمو شروع کنم. آهان! یه چیزی یادم افتاد که قبل از این که اتفاقای بدی بیفته سریع باید گفته شه. [نگران] این جانب به وسیله ی همین تیریبون تصریح می کند هیچ شخص حقیقی و حقوقی اجازه ی برپایی هیچ گونه تجمعی به بهانه ی برگزاری شاد باش بعثت این من کمترین را ندارد. به مسوولین امنیتی نیز توصیه می کند همین مساله را دستآویز قرار داده و در صورت رویت هر گونه تجمع‘به سوی این ملت لجوج و فرومایه با تمام توان یورش برده و همه شان را از دم رستگار کنند. خواهشمند است توصیه های این تازه به بعثت رسیده ‘ مو به مو اجرا شود تا به یاری خدای خوبیها و مهربانیها ریشه ی فاسد حق جویی و حقیقت طلبی به گونه ای از بیخ بن کنده شود که خردسالان‘ که آینده سازان جویندگی در این خاک پاک هستند توان جستاری خود را هرگز متوجه این وادیهای ناپاک که مامن و ملجا شیطان است نکنند. ومىن الله التوفیق. بهروز‘ بیست و هشتم رجب المرجب سنه ی یک هزار و چهارصد و سی هجری قمری.

من

یه شعر معرفی هست حتما شنیدی. در اندرون من خسته دل ندانم چیست که من خموشم و او در فغان و در غوغاست [چشمک]

آرمين

خدا رو بايد در دستان گرم مادري كه تن بچه اش را گرم مي كند ديد يا در ايثار مردي كه پاهايش را دريك حادثه براي نجات جان يك نفر از دست داده است و يا شايدم در فداكاري زني كه با بدي هاي شوهرش مي سازد و در اين صحنه هاي نمايش نقش خود را ايفا مي كنيم تا معلوم شود كه چقدر عاشقيم... و خوشا به حال كسي كه به جوهره عشق برسد...كه ره صد ساله رو يكشبه رود...

آرمین

سلام فکر کنم که اهل رمان باشید.اگر این طوره پیشنهاد می کنم رمان "روی ماه خداوند را ببوس"را مطالعه کنید با آرزوی توفیق