...

   آه که معصومیت و روحِ صافیِ وی نمی داند ، این اعتمادِ کوچک چه سان مرا عذاب می دهد.

/ 7 نظر / 3 بازدید
مصطفی

معصومیت چی؟ روح صافی کی؟ اعتماد برای چی؟ و نهایتا کدوم عذاب؟

میلاد

دلم ترکید. درکت میکنم. میدونم کدوم عذابو میگی. مدتیه که باهاش زندگی می کنم.

بهروز

تا عذاب نباشه که حال نمیده...

امير

هم معصومیت هست ، هم روح صافی و هم اعتماد ! دیگه چی میخوای از این بهتر؟! با همچین اوصافی یه خورده عذاب رو هم میشه تحمل کرد ، نه؟

مجتبي

سلام. ممنون از اينکه به وبلاگ من سر زدی. فکر نمی کنم گذاشتن گذاشتن چهار تا کتاب تاريخی ربطی به انقلاب يا شاه داشته باشه. موفق و سربلند باشی.

هيلدا

سلام تکی...نميدونی اين چند روزه من چه عذابی کشيدم...امير تصادف کرده بود ...چند جای پاش شکسته بود..قرنيه ی چشمش آسيب ديده بود...امروز عملش کردن...من مدام بيمارستان بودم...خيلی داغونم تکی...خيلی...

nima

اولا که سلام استاد معظم. چه طوری دخترم؟ متن رو خوندم. کوتاه بود و اما ياد زيادی رو زنده ساخت. عرض کنم حضور محترمتون که روزگار در حرکت دوار خودش ما رو می چرخونه و به موقعيت هايی می کشونه که قبلا تجربه کرديمش. طبق نظريه ی بازگشت، تو اونقدر می ميری و زنده مي شی و زندگی می کني و باز چنين مسائل تکراری برات پيش مياد تا اينکه بالاخره يکبار درست از کنار اين ماجرا بگذری. تکتم ۳ سال و اندی بيشتر نمی گذره، اينبار مثل هميشه نباش تا مثل هميشه، به تکرار و دوباره ها برخورد نکنی.