la fatigue

بعد ازسفر و آن حرف هایِ ناتمام ،

حالا من مانده ام و حس ِ بی وزنی

و عدم توانایی در تصمیم گیری.

 

بی هیچ تردیدی ، پاسخ دادن به هر سوالی با " نمی دانم".

 

حسرت ، حسرتِ بیهوده .

حسرتِ دستی که بیاید بنشیند در گودی پهلویم.

 

حسرتِ بیهوده ،  چرا که اگر بیاید ، باز هم مثلِ همه ی گذشته ها تمام می شود.

 

غم ، میل به سکوت ، انزوا و خلوت کردن با این خستگیِ ذهنی.

 

/ 4 نظر / 8 بازدید
ميلاد

به من ميگی absolute؟ خودت که بدتری. شوخی کردم. گفتن نميدانم هم شجاعت ميخواد

ايمان

سلام خوشحالم که می نويسی به ما هم سری بزن

مصطفی

چی بگم وقتی که اين ديونه دل بونه میگیره.

هيلدا

...و من نيز هميشه در حسرت بودم...حسرت دستانش...دستانی که هرگز برايم قديمی نشوند...