رفته بود به یکی از همان کافه هایی که زمانی پاتوقمان بودند به دلایلی و حالا هم دیگر نیستند ، باز هم به دلایلی.

   می شد آن جا آب گوجه فرنگی خورد با نمک و فلفل فراوان و صدایی را شنید که می گفت : "وقتی این جوری باهام حرف می زنی احساس می کنم زمین داره دور سرم می چرخه. " می شد هیچ اعتنا نکرد و به نوشیدن ادامه داد و اندیشید که چه لوس ! و پوزخندی زد به این حرف و خیره شد به پیراهن سورمه ای صاحب کافه که در نور کم تیره تر هم دیده می شد.

   و البته یکی از دلایلش همین بود : نورِ کم. وحالا هم یکی از دلایلش همین است : دیگر نور آزارم نمی دهد.

   نمی دانم چرا ، اما رفته بود به یکی از همان کافه ها ، شاید رفته بود پیپ بکشد و انتظار. انتظارِ دختری یک دست مشکی پوشیده با کفش های پاشنه بلند که دنباله ی موهای بافته اش از زیر روسری پیدا بود ، که نمی آمد ، که دیر می کرد ، که می خندید سبکبارانه . چشمانش اما هیچ گاه نمی خندیدند ، حتی در اوج شادی ، غم در چشمانش خانه داشت.

   نمی دانم چرا ، فقط می دانم رفته بود به یکی از همان کافه ها ، و حتی نمی دانم بر سر آن دختر سیاه پوش چه آمد و حالا کجاست و چشمانش می خندند یا نه . از خودش هم دیگر خبری ندارم ، فقط چند سال پیش که دیدمش هنوز آن اشتیاق را داشت و فکر می کنم که حالا دیگر چندان شایق نیست و شاید به خاطر همین بود که رفته بود به یکی از آن کافه ها ، همان هایی که زمانی پاتوقمان بودند ...

/ 10 نظر / 4 بازدید
مصطفی

انتظار همچين نثری ازت نداشتم. خيلی متفاوت و زيبا بود. ولی اگه آی کيوم بالا نبود نمی فهميدم معنيش رو!

مصطفی

يعنی پنجشنبه ۱۳ مهر هم تحت فشار بودی؟ ولی جدا خوب بود. من که لذت بردم.

ضحی

قشنگ بود....کلی..

سپهر

بزرگ شدی دختر اما معمولی

آینه

سلام دوست خوبم از طريق وبلاگ امير عزيز به وبلاگتون اومدم ... مطالبتان را از نظر گذروندم ... در حد نظر دادن نيستم ... مخصوصا که تصور می کنم اين آخرين مطلب از حد فهمم بالاتر بوده ... با این حال دلنشین می نویسید منتظر حضور شما در وبلاگ خودم هستم ... يا حق

امير

حالا واقعا رفته بود بیکی از همان کافه ها؟ البته گرچه تو 4 بار تکرار کردی که رفته بود بیکی از همان کافه ها ، ولی من هنوز مطمئن نیستم که آیا رفته بود بیکی از همان کافه ها یا نرفته بود بیکی از همان کافه ها. البته اگر تو با چشمهای خودت دیدی که رفته بود بیکی از همان کافه ها ، میشه رو حرفت حساب کرد ، اما اگر از کسی شنیدی که او رفته بود بیکی از همان کافه ها ، آنوقت باید بدرستی این گفته که« او رفته بود بیکی از همان کافه ها » شک کنیم ، چون ممکنه که رفتن او بیکی از همان کافه ها ، یاوه ای بیش نباشه!

آینه

سلام دوست عزیزم ... سپاس از حضور پر مهر و صمیمی تون ... باز هم به وبلاگتون سر می زنم تا بیشتر از مطالبتون استفاده کنم ... براتون آرزوی توفیق و بهروزی دارم ... دست حق تعالی یاورتون ... یا علی

هيلدا

...رفته بودم به يکی از همان کافه هايی که زمانی پاتو قتان بود.به دلايلی...راستی چه بر سر دختر سياه پوش آمد؟؟؟؟

مصطفی

از همه باشد به حقيقت گزير نه جو گیر نشدم. ديدم راست می گی خوب.

ضحی

تکی جون خسته شدم از بس هی اومدم اينجا و اين پست رو ديدم .نمی شه از تو کافه بزنه بيرون و بياد خونه بگيره بخوابه و ما هم خلاص شيم! منظورم اينه که به روز شو لطفا... هر بار ميام دلم هوس آب شاتوت می کنه.اونم تو سد خندان.