...

اینک تنها در رویاست

که می شود بوسه بر دستان تو زد...

و من سخن می گویم ، کار می کنم

همانم که بودم، سیگار می کشم ، هراس می ورزم...

و چگونه این شب ها را دوام می آورم ؟

 

(جوزپه انگارتی)

/ 3 نظر / 4 بازدید
ehsan

سلام...شعر زيبايی بود .... ممنون که سر زدی....

سپهر

از من دلخوري تكتم؟ «اهرمن از گيومرث پرسيد تو چه چيز را بيشتر دشمن مى دارى و از آن مى ترسى. گيومرث گفت كه اگر من به در دوزخ برسم بسيار مى ترسم و چون اهرمن با او به آنجا رسيد چموشى كرد و حيله اى به كار برد تا گيومرث بر زمين افتاد. اهرمن او را بلند كرد و از او پرسيد كه از كدام سوى تو آغاز به خوردن كنم. گيومرث گفت از پاى من شروع كن تا بتوانم مدتى به زيبايى جهان بنگرم...» ما هردو عصباني بوديم. به خاطر تفكر مان و هردو باور به حقيقت نهايي داشتيم. اما من مي خواهم پيش از آن كه خورده شوم به زيبايي هاي جهان بنگرم. شعر خيلي خوبي بود. لذت بردم كه تاويل حال بود. دلخور نباش و مرا ببخش. و قربان ات.

صادق(خورجین قدیمی)

سلام... من با اون سيگارش موافقم نیستم کاری به بقيه ی قضايا ندارم!موفق باشيد.