دختری که گورش گم شد

   عذاب آور است که آنچه را قبلاً داشته ای دیگر نداشته باشی و نتوانی جایی که قبلاً بوده ای باشی.

   به ویژه وقتی تقویمت ١۴ مرداد را نشان دهد.

   انگار وزنه ای سنگین به قلبم آویخته اند، انگار قلبم را سوزن سوزن می کنند...

c'est moi... triste

 

   خوشحال کردنِ من کارِ ساده ای ست. چون من مثلِ بچه ها با یک آب نبات یا شکلات و خلاصه با کوچکترین چیزی ذوق می کنم . اما انگار کسی مایل به خوشحال کردنم نیست یا شاید برای کسی مهم نیست.

 

   انگار پناهی نمانده جز خواب های خاطره و گاهی هم رویا هایِ نیمه شب.

/ 3 نظر / 3 بازدید
هیلدا

این روزها چقدر از تو دورم ... یکی این دورو ورا بیاد مارو کمک کنه آخه ... خیلی خرابم تکی...

کلاغ

چه تلخ نوشتی تکی... راستش من هم این حس تو رو داشتم و شاید هنوز هم گاه گاهی دچارش بشم اما یک مدت به این نتیجه رسیدم که دیگه از کسی انتظار نداشته باشم خوشحالم کند...

نادر

کامنت هیلدا منو یای یکی از آهنگای خشایار اعتمادی انداخت: این روزا برزخی ام خیلی خرابم داش آکل / یه چیزایی می بینم انگاری خوابم داش آکل چت شده تو دختر؟ پایه ابیاری که نیستی. خبری هم ازت نیست. محصولات فرانسه رو هم که آموزش نمی دی. همش از افسردگی می نویسی. دپرسی چرا همش؟ چته؟