صبح روز بعد

    مثل همه ی صبح ها با یادِ او در خواب و بیداری شیرینِ صبحگاهی به سر می برم و در تختم غلت می زنم، کمی طول می کشد تا یادِ شبِ قبل بیافتم و بعد یک دفعه از جا می پرم، قلبم تند تند می زند...ساعت را نگاه می کنم که یک ربع به هفت را نشان می دهد...گفته بودی فردا صبح...گفته بودی فردا صبح می بینمت، قرارمان  همه ی صبح ها ساعتِ شش و بیست دقیقه بود، حالا گیرم که امروز تعطیلِ رسمی باشد. موبایلم را نگاه می کنم که پیغامی ندارد و خیالم راحت می شود که خواب نمانده ام و صبح زود را نگفته ای.

می خوابم، باید بخوابم، کاش بتوانم بخوابم، آرام....

 

شبِ قبل

   گلویم درد می کند، نه سرما نخورده ام، آنفولانزا هم نیست. گلویم درد می کند و دندان ها و فکم. گلویم از بغضی ناگشوده و دندان ها و فکم از تلاش برای بسته نگه داشتن این بغض. چشم هایم می سوزند و احساس می کنم به اندازه ی چشم زرد پوست ها ریز و تنگ شده اند. می دانم به خاطر گریه نکردن است و این چند قطره اشک ناچیز که حالا سر ریز شده اند، نه این بغض کهنه را می گشاید نه چشم ها را

   غمگینم و دلگیر و افسرده از نرسیدن به عادی ترین خواسته هایم در زندگی، از رفتن و نرسیدن و بیش از همه از خودم و تلخیِ زندگی...

صبحِ روز بعد ساعت ده و نیم

   هنوز همان حس ها و دردها، چشم هایم می سوزند و احساس می کنم خوب نمی بینم. "غمگینی؟" "چرا غمگینی؟" این سوال را همه مکررا می پرسند و من پاسخی جز با صدای آرام "نه" گفتن برایشان ندارم. "نه" گفتنی که خوب می دانم با وجود ظاهرِ حزینم هیچ کس را فریب نمی دهد.

خودم هم می دانم که صدای خنده های بی خیال و شادمانه ام که مدت ها بود خاموش شده بودند و اکنون اندک زمانی است که جان دوباره گرفته اند امروز در خانه نخواهد پیچید.

عصر روز بعد ساعت هفت و نیم

   بهترم، اما خسته ام، مثل آدمی که از زیر آوار در آمده، جان و تن خسته ام، برای همین تاب کتاب خواندن را نمی آورم، چراغ را خاموش می کنم، جنین می شوم زیر پتو و "گوشم به راه تا که خبر می رسد ز دوست"...

شب بعد نزدیک ساعت دوازده

   توی تخت دراز کشیده ام، دلتنگم. ساعتم را تنظیم می کنم برای صبح که خواب نمانم. تو می آیی، به هرحال فردا صبح تو می آیی. دردهایم کمتر شده اند و انگار کم کم امیدم را باز می یابم.

/ 5 نظر / 7 بازدید
کلاغ

چرا غمگینی دختر؟ فکر می کردم حالت خوبه این روزها...

بابک

چقدر عشق آدم دلش می خواد جای معشوق باشه ولی چه حیف هر موقع لازمش داری نیست کاش لیاقت اینهمه عشقو داشته باشه واقعن راست می گفت معلوم نیست آدما عاشق می شن تا تنهائی شونو پر کنن یا تنهائی شونو بیشتر کنن

بابک

چه احساس خوبی در مورد معشوق دارین آدم حسودیش میشه دردا رو دونفری بهتر میشه تحمل کرد واز خوشبختی دونفری بیشتر میشه لذت برد اینجا دیگه جمع یک ویک دو نمیشه هزار میشه ولی همیشه درهائی که آدم دلش می خواد به موقع باز نمی شن شاید این دفعه استثنا باشه بااینکه نوشته هاتونو خیلی دوست دارم چون فقط غصه هاتونو تو این وبلاگ ثبت می کنین امیدوارم آخرین دفعه ای باشه که پست با غصه می ذارین

بابک

حسودی چرا؟ چون کاش منم میتونستم مثل شما باشم اگه در شرایط شما بودم نمی تونستم شرایطو مثل شما تحمل کنم مخصوصن که صبر شمارو ندارم

بابک

برای افزایش اعتماد به نفس روشهای زیادی هست که بعضی هاشو شما بلد هستین ولی برای افزایش صبوری من راهی بلد نیستم :)