(2) Das Urteil

   این متن اگر نگویم ادامه ، در ارتباط با نوشته ی قبلی است اما در فرستادنش روی وبلاگ کمی تعلل کردم ...

   حالا که بیش تر فکرش را می کنم ، احساسِ عجیبی به من دست می دهد. خودم را وسطِ رمان هایِ میلان کوندرا به ویژه هویت و دو داستانِ اولِ عشق هایِ خنده دار (هیچ کس نخواهد خندید) و (بازی اتو استاپ) احساس می کنم.

   آن قدر نسبت به هویت احساسِ نزدیکی کردم که برداشتم و دوباره خواندمش. 

   این که همه چیز از یک حرکتِ کوچک و به ظاهر بی اهمییت که غالباً اندیشه ای هم پشتش نیست شروع می شود، ناخواسته گسترش می یابد و انسان را به چه ورطه یِ هولناک و بازگشت ناپذیری که نمی کشاند.

/ 5 نظر / 6 بازدید
مرکز آموزش هنرهای ماورائی

وبلاگ مرکز آموزش هنرهای ماورائی پیرامون تئوریهای هنرهای ماورائی با مطالبی جذاب و خواندنی افتتاح شده و از شما دوستان و علاقه مندان به شناخت و علاقه مند به هنرهای ماورائی دعوت به دیدن و خواندن وبلاگ مرکز آموزش هنرهای ماورائی می کند. با تشکر از حضور شما دوستداران هنرهای ماورائی

امیر

پاراگراف آخر....تمام حرف های پنهان و پیدای کوندراست... اینکه البته تو همچین حسی از الانِ خودت داری رو بهش حسادت نمیکنم!

مازیار

سلام تکتم جان، خیلی وقت بود ازتون خبر نداشتم. امیدوارم جنگ نشه. کتابهای میلان کوندرا زیاد به چشمم خوردن ولی هیچ کدوم رو نخوندم. همیشه پشت شرایط سخت یه پیشرفت یا نتیجه ی مثبت هست. امیدوارم زودتر اون نقطه ی روشن متولد بشه.

نادر

حالا از اون ورطه هولناک اومدی بیرون یا خودم بیام بکشمت بیرون؟ خووبی؟ تموم شد امتحانات؟

ضحی

این خودش کلی امیده دخترم ! فکرشو بکن اگه وسط داستان های پل استر گیر کرده بودی چه خاکی می خواستی تو سرت بریزی؟!