سودایِ لبِ شکر دهانان...

حکایت این همه گفتیم و همچنان باقی است / هنوز باز نکردیم دوری از طومار

٢۵/اردی بهشت/٨٨
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸۸ 

    دیشب دوباره خوابش را دیدم.

   صبح که بیدار شدم رفتم سراغ تقویمِ "حرفه هنرمندِ" سالِ ٨۵ که "او" به من هدیه داده بود.

   آن جا بود که پیشتر وقتی خوابش را می دیدم با همین رنگ سبز می نوشتم :

   دیدم به خوابِ خوش...

   تقویم را ورق می زنم : ٢٧ آبان، ٢ آذر و ۵ آذر ٨۵ خوابش را دیده بودم و حالا هم دوباره پس از سال ها ...

 

   حتماً خیلی غمگین بودم که سیگارم را روشن کردم و رفتم کنار پنجره،

   حتماً خیلی خوشحال بود که وقتی پنجره را باز کردم آنطور لبخند می زد.

   نمی دانم آن جا، آن خانه کجا بود و او زیر آن پنجره چه کار داشت. از خودم می پرسم منتظر من بود ؟

   چه تمنای محالی دارم !

   لبخند و چهره اش مثلِ بهارِ گذشته بود در تولدش.

   همان شادی و بی غمی کودکانه ای را که بهارِ گذشته در چهره اش دیده بودم، دیشب در خواب از نگاهش خواندم. مثلِ پسربچه هایِ شیطانی بود که با آغاز تابستان دغدغه ای جز فوتبال بازی کردن در کوچه ندارند.

 

   پ.ن: شاید بعدها اگر جرات کنم بیشتر درباره ی "او" بنویسم.


کلمات کلیدی: او