سودایِ لبِ شکر دهانان...

حکایت این همه گفتیم و همچنان باقی است / هنوز باز نکردیم دوری از طومار

 
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٧ 

   موبایلِ من یک چیزِ اضافی است، یعنی اگر نخواهم اغراق کنم باید بگویم کمی بیشتر از موبایلِ پیرزن هایِ بالای ۶٠ سالی که حالا به مددِ ایرانسل همه شان یک سیم کارت دارند و دیواری کوتاه تر از دیوارشان پیدا نشده و بدترین گوشیِ خانه را بهشان داده اند از آن استفاده می کنم.البته خودم هم در بیشتر مواقع منتظرِ زنگی، اس ام اسی، چیزی نیستم، چون حالا دیگر مدت هاست که هیچ نامه ای به مقصد نمی رسد.

   امشب که داشتم از دفترِ خاطراتم، خاطراتِ زمستانِ 85 را می خواندم و سفر می کردم گذشته ها برایم اس ام اسی آمد که زود شصتم خبر دار شد از کیست. این شب ها بین ساعتِ 9 تا 10 شب وقتی اس ام اسی می رسد قبل از برداشتنِ گوشی ام متوجه می شوم که جیغِ کلاغ است که به شعری دیگر مهمانم کرده است:

تو هم به من فکر می کنی

آن قدرکه

من به تو ؟

این شعرِ ریچارد براتیگان را برایم فرستاده بود.


کلمات کلیدی: شعر