سودایِ لبِ شکر دهانان...

حکایت این همه گفتیم و همچنان باقی است / هنوز باز نکردیم دوری از طومار

دختری که گورش گم شد
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٧ 

   عذاب آور است که آنچه را قبلاً داشته ای دیگر نداشته باشی و نتوانی جایی که قبلاً بوده ای باشی.

   به ویژه وقتی تقویمت ١۴ مرداد را نشان دهد.

   انگار وزنه ای سنگین به قلبم آویخته اند، انگار قلبم را سوزن سوزن می کنند...

c'est moi... triste

 

   خوشحال کردنِ من کارِ ساده ای ست. چون من مثلِ بچه ها با یک آب نبات یا شکلات و خلاصه با کوچکترین چیزی ذوق می کنم . اما انگار کسی مایل به خوشحال کردنم نیست یا شاید برای کسی مهم نیست.

 

   انگار پناهی نمانده جز خواب های خاطره و گاهی هم رویا هایِ نیمه شب.


کلمات کلیدی: متفرقه