سودایِ لبِ شکر دهانان...

حکایت این همه گفتیم و همچنان باقی است / هنوز باز نکردیم دوری از طومار

Das Ergebnis
ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٧ 

   بعد از Das Urteil 1 و 2 می خواستم قسمتِ سومی هم بر آن ها بنویسم که به دلایلی چندی از آن دور ماندم . حالا قصد دارم ادامه یِ شان را بنویسم ...

   می خواستم از مسکنِ زمان بگویم .فکر کردم خیلی مسائل در زندگی پیش می آیند که نشانشان همیشه با آدمی می ماند . حتی اگرچه با گذر زمان کم کم گردِ فراموشی بر خاطرات می نشیند اما فراموشیِ رخ داد هایِ زندگی غیر ممکن است، حتی اگر در ذهن کم رنگ شوند، حتی اگر برایِ مدت زمانِ زیادی به یادشان نیاوریم.

   از سوی دیگر معتقدم زمان تنها آنچه را از خود جدا کرده ایم و آنچه را که حقیقتا دیگر وجود ندارد کم رنگ و قابلِ تحمل می سازد، مادام که با مسئله ای در ارتباط هستیم زمان هم نمی تواند نجات دهنده ی خوبی باشد.

 

 

   زمان غریب تر از هر چیزی بود.از جایی می گذشت و از جایی نمی گذشت . از رویِ صورتم می گذشت و پیرم می کرد ولی با روزهایِ دورِ زندگی ام کاری نداشت. حتی گاهی بازیگوشانه آن ها را به رخ می کشید، گزندگی و تلخی شان را. ناچیز بودند و زیر هیچ ذره بینی دیده نمی شدند ولی در لحظاتی از زمان به سلول هایِ ذهن چسبیده بودند. کنده نمی شدند و به اندازه یِ همه یِ کهکشان اهمییت داشتند

فریبا وفی،رازی در کوچه ها

 


کلمات کلیدی: متفرقه