سودایِ لبِ شکر دهانان...

حکایت این همه گفتیم و همچنان باقی است / هنوز باز نکردیم دوری از طومار

کنار دریا ، مرخصی و آزادی...
ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٧ 

   حسِ سبکی دارم .انگار رویِ ابر هام ، انگار پرنده ای ام که از قفس آزاد شده...

   به صورتم تویِ آینه نگاه می کنم و فکر می کنم که هیچ شبیهِ عکس هایِ یک هفته یِ پیش نیست . اما شاید کم کم شبیهشان شود. مشتی آب به صورتم می زنم و صورتم رو با حوله یِ سورمه ای خشک می کنم. تی شرت مشکی می پوشم و ولو می شم رویِ‌ تخت. کتابِ "رازی در کوچه ها"یِ فریبا وفی رو که این روز ها در دست داشتم و خوانده و نخوانده این طرف و آن طرفِ خانه می کشیدمش برمی دارم و با فراغ بال ۵٠ صفحه ای می خوانم.

   تازه یادم می افتد که فصلِ گرم آغاز شده و من چقدر این فصل را به خاطر گرمایش و به خاطر تعطیلات دوست دارم. به تقویم نگاه می کنم که بیستم را نشان می دهد یعنی ١١ روز دیگر تولدم است و ذوق می کنم . از خودم خجالت می کشم ولی خوب دستِ خودم نیست انگار قند توی دلم آب می شود.  


کلمات کلیدی: متفرقه