سودایِ لبِ شکر دهانان...

حکایت این همه گفتیم و همچنان باقی است / هنوز باز نکردیم دوری از طومار

منٍ او
ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٧ 

   فکر می کردم آدم ها همان طور که آمده اند ، می روند .نمی دانستم که نمی روند . می مانند. ردشان می ماند حتی اگر همه چیزشان را هم با خودشان بردارند و بروند.

(فریبا وفی ، رویای تبت)

   دارم سعی می کنم منِ او را بشناسم . روایت و چهره ای که او (علیرضا بی باک) از من در ذهن داشت و هنوز دارد . هر چند پاک کن به دست گرفته و ...

   من اما هیچ چیز را دور نمی ریزم ، چون هر تکه ای بخشی از وجود من است که در این عشق گذاشتم . حتی کاغذی که رویش آدرسی نوشته ای ، حتی قوطی شکلات و باقی جعبه ها...

   چون به هر حال تو همه جای این خانه هستی ، زنده و روشن حضور داری...

   می دانم که هر دو رنج می بریم به شدت اما...

   نمی دانم چطور نا امیدت کردم و راه بر تو بستم. مشتاق دانستنم و فکر می کنم هنوز روزنه ی امیدی هست . یک نقطه ی سپید در جهان تاریک تو .هنوز می توان حرف زد و بسیار . چون حداقل من هنوز حکایتم را به تمامی نگفته ام

   هنوز جایی برای امید و جایی برای گفت و گوی منطقی هست.


کلمات کلیدی: متفرقه