سودایِ لبِ شکر دهانان...

حکایت این همه گفتیم و همچنان باقی است / هنوز باز نکردیم دوری از طومار

Mais lui il s'en fout bien
ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٧ 

   فکر خاطرات خوب گذششته که با تاریخ دقیقشان در ذهنم حک شده اند و از ٣۶ روز دیگر به طور تصویری به ذهنم هجوم می آورند ویرانم می کند.

   هر چند حالا هم به اندازه ی کافی از هم پاشیده ام.

   رژیم گرفته ام ! نه خود خواسنه ، اما نمی توانم چیزی بخورم ، می دانم که دارم ذره ذره از بین می روم ولی جز به تماشا نشستن این ویرانی کاری از دستم بر نمی یاد.

   تا صبح بیدار بودم . نمی توانم بخوابم یا اصلا کاری انجام دهم . همه چیز یخ زده و بایگانی شده ... حتی وجودم در این فصل گرم منجمد شده.

   هر گوشه ی خانه تو ایستاده ای با لبخندت ، حرف هایت و حرکاتت و من هیچ گاه نمی توانم فراموش کنم...


کلمات کلیدی: متفرقه