سودایِ لبِ شکر دهانان...

حکایت این همه گفتیم و همچنان باقی است / هنوز باز نکردیم دوری از طومار

(2) Das Urteil
ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ تیر ۱۳۸٧ 

   این متن اگر نگویم ادامه ، در ارتباط با نوشته ی قبلی است اما در فرستادنش روی وبلاگ کمی تعلل کردم ...

   حالا که بیش تر فکرش را می کنم ، احساسِ عجیبی به من دست می دهد. خودم را وسطِ رمان هایِ میلان کوندرا به ویژه هویت و دو داستانِ اولِ عشق هایِ خنده دار (هیچ کس نخواهد خندید) و (بازی اتو استاپ) احساس می کنم.

   آن قدر نسبت به هویت احساسِ نزدیکی کردم که برداشتم و دوباره خواندمش. 

   این که همه چیز از یک حرکتِ کوچک و به ظاهر بی اهمییت که غالباً اندیشه ای هم پشتش نیست شروع می شود، ناخواسته گسترش می یابد و انسان را به چه ورطه یِ هولناک و بازگشت ناپذیری که نمی کشاند.


کلمات کلیدی: متفرقه