سودایِ لبِ شکر دهانان...

حکایت این همه گفتیم و همچنان باقی است / هنوز باز نکردیم دوری از طومار

 
ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٥ 

   رفته بود به یکی از همان کافه هایی که زمانی پاتوقمان بودند به دلایلی و حالا هم دیگر نیستند ، باز هم به دلایلی.

   می شد آن جا آب گوجه فرنگی خورد با نمک و فلفل فراوان و صدایی را شنید که می گفت : "وقتی این جوری باهام حرف می زنی احساس می کنم زمین داره دور سرم می چرخه. " می شد هیچ اعتنا نکرد و به نوشیدن ادامه داد و اندیشید که چه لوس ! و پوزخندی زد به این حرف و خیره شد به پیراهن سورمه ای صاحب کافه که در نور کم تیره تر هم دیده می شد.

   و البته یکی از دلایلش همین بود : نورِ کم. وحالا هم یکی از دلایلش همین است : دیگر نور آزارم نمی دهد.

   نمی دانم چرا ، اما رفته بود به یکی از همان کافه ها ، شاید رفته بود پیپ بکشد و انتظار. انتظارِ دختری یک دست مشکی پوشیده با کفش های پاشنه بلند که دنباله ی موهای بافته اش از زیر روسری پیدا بود ، که نمی آمد ، که دیر می کرد ، که می خندید سبکبارانه . چشمانش اما هیچ گاه نمی خندیدند ، حتی در اوج شادی ، غم در چشمانش خانه داشت.

   نمی دانم چرا ، فقط می دانم رفته بود به یکی از همان کافه ها ، و حتی نمی دانم بر سر آن دختر سیاه پوش چه آمد و حالا کجاست و چشمانش می خندند یا نه . از خودش هم دیگر خبری ندارم ، فقط چند سال پیش که دیدمش هنوز آن اشتیاق را داشت و فکر می کنم که حالا دیگر چندان شایق نیست و شاید به خاطر همین بود که رفته بود به یکی از آن کافه ها ، همان هایی که زمانی پاتوقمان بودند ...


کلمات کلیدی: