سودایِ لبِ شکر دهانان...

حکایت این همه گفتیم و همچنان باقی است / هنوز باز نکردیم دوری از طومار

 
ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ آذر ۱۳۸۸ 

   تویِ این همه رفت و آمد و شلوغی آدم هایِ سر خوش، سر که بلند می کنم با او چشم در چشم می شوم که در یک قدمی من ایستاده، همیشه این پرسش را داری که آیا...؟

   حسِ بچه ای را دارم که سعی می کند خرابکاری اش را از مادرش پتهان کند اما ته دل، دلهره ی دانستن یا ندانستن مادر آزارش می دهد. نگاهش بی لحظه ای درنگ از من عبور می کند و من کمی راحت تر نفس می کشم.

 ...که او نمی داند، ندیده است، دست کم تا حالا...

   وسطِ این جمع دختر و پسرهایِ سرخوش، پدر و مادر هایِ مراقب فرزندان، پدربزگ و مادربزگ هایی که به نوه هایشان غذا می دهند و بچه هایی که زود با هم دوست می شوند انگار فقط من تنها آمده ام. با این احساس ضعف و ناتوانی جمسی و روحی، کاری نمانده جز نشستن روی سکوی نسبتاً بلندی و آویزان کردن پاها. جایی که کسی مزاحمم نباشد و بتوانم به راحتی شما را ببینم و کمی فکر کنم به راه حل ها و سرانجام.