سودایِ لبِ شکر دهانان...

حکایت این همه گفتیم و همچنان باقی است / هنوز باز نکردیم دوری از طومار

تولد
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۸ 

   ٢٣ سالگی من با یک رویا آغاز شد. یک رویایِ شیرین، خواب دیدم...از آن خواب هایی که پس از بیداری برایِ آدم حسرت باقی می گذارد، حسرتِ بیدار شدن.

   تعطیلات بود، انگار چند روزِ آخرِ هفته تعطیلِ رسمی بود و همه خانه یِ ما جمع شده بودند. او هم بود و حضورش حتی در خواب هم موجبِ سرورِ من بود. نزدیک ساعتِ هفت و نیم عصر بود که گفت از من سوالی دارد و من ترسیدم، ضعف کردم انگار، ترسیدم آن سوالی را بپرسد که جوابی برایش ندارم، اما نه پرسشِ دیگری داشت. سوال عجیبی بود درباره یِ آدم هایی که من نمی شناسمشان، اهورا و آریا. در خواب اما یادم هست که جوابش را دادم، مرا در آغوش کشید و صحتِ پاسخم را جویا شد، گفتم من در دستان تو چون مومم. [تعبیر کلیشه ایِ قرنِ ششمی !]

   بعد یادم نیست چرا من به او هدیه دادم، مگر تولد من نیست امروز؟ رویا آن قدر شفاف بود که حتی رنگِ نقره ایِ کاغذ کادو هم در ذهنم مانده، یک تقویم مصور بود و کتابی که یادم نیست چه بود و تابلوی نقاشی ای که با آن ابعاد نمی توانست در آن کاغذ کادو جا گرفته باشد، اما خب این چیزها در رویا ممکن است.

   پایان رویا را به یاد ندارم. شاید هم پایانی نداشت و همان جا تمام شد، اما بیدار که شدم غرق در سرخوشی بودم.

 


کلمات کلیدی: تولد ، او