سودایِ لبِ شکر دهانان...

حکایت این همه گفتیم و همچنان باقی است / هنوز باز نکردیم دوری از طومار

عاشقیت در پاورقی
ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸۸ 

 ...تنها به یک چیز می اندیشید: ملال. ملالِ عشق. ملالِ اجتناب ناپذیری که پس از یک دوره ی طولانی عشق ورزی، پس از خیانت ها، بی خیالی ها، فراموشی ها، دعوا ها، مستی ها و نشئگی ها، گریبانِ آدم را می گیرد.

   تویِ پارکِ کنارِ نشر چشمه نشسته ایم و داستانِ کوتاهِ عاشقیت در پاورقیِ مهسا محب علی را می خوانیم. تمام که می شود برعکسِ هروقتِ دیگری که داستانی یا نمایش نامه ای را می خوانیم، شروع نمی کند به نقد و گفتن و گفتن تا آن جا که من صدایم در بیاید و بگویم "های! این جا ضمیمه ی روزنامه ی اعتماد نیست."

   تنها می پرسد که آیا خسته ام و ملول، که شانه بالا می اندازم --یعنی نمی دانم--

  آن روز شاید نمی دانستم، یا دستِ کم شک داشتم، حالا اما مطمئنم که ملولم و این ها را برایِ  تو می نوسیم،  تویِ بی نام که گویا تا کنون دچار ملالی از این دست نشده ای، یا اگر شده ای راهِ رفع کردنش را می دانستی.


کلمات کلیدی: متفرقه