سودایِ لبِ شکر دهانان...

حکایت این همه گفتیم و همچنان باقی است / هنوز باز نکردیم دوری از طومار

 
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٧ 

   خودم را می بینم که آماده ی تغییراتم، پذیرای تحول.کلاسِ فرانسه شروع شده و این مثلِ بیشترِ مواقع خوشحالم می کند. این بار اما فرق می کند، کمی هیجان زده ام.

   خودم را می بینم که با حسین و مریم فالوده می خورم و اضطراب و هیجانم هر لحظه بیشتر می شود.

   خودم را می بینم که نمی دانم ارسباران کجاست، می دانم کجاست اما نمی دانم چطور باید بروم. بارها با شروین از آن جا عبور کرده ایم اما تمام چیزی که من از ارسباران به یاد دارم کوچه ی عقاب و بلبل است که مقابل هم قرار دارند و دغدغه ام همیشه این بوده و هست که نکند عقاب به شکار بلبل بیاید.

   خودم را می بینم سوار بر ماشین حسین آزناوور  گوش کنان به تاخت تا ارسباران.

   خودم را می بینم که با شنیدنِ صدایِ "سالوادور آدامو" که  (1)  Tombe la neige را می خواند به وجد می آیم و مدام حرف می زنم.

   خودم را می بینم که شب در دفتر خاطراتم می نویسم :  (2)  Une soirée un peu différente 

   خودم را می بینم که هیچ چیز نمی تواند خوشحالی ام را زایل کند.

   خودم را می بینم که قاصدک ها را فوت می کنم.

   خودم را می بینم که...

 

1. برف فرو می ریزد

2. شبی نسبتاْ متفاوت

  


کلمات کلیدی: متفرقه
 
دختری که گورش گم شد
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٧ 

   عذاب آور است که آنچه را قبلاً داشته ای دیگر نداشته باشی و نتوانی جایی که قبلاً بوده ای باشی.

   به ویژه وقتی تقویمت ١۴ مرداد را نشان دهد.

   انگار وزنه ای سنگین به قلبم آویخته اند، انگار قلبم را سوزن سوزن می کنند...

c'est moi... triste

 

   خوشحال کردنِ من کارِ ساده ای ست. چون من مثلِ بچه ها با یک آب نبات یا شکلات و خلاصه با کوچکترین چیزی ذوق می کنم . اما انگار کسی مایل به خوشحال کردنم نیست یا شاید برای کسی مهم نیست.

 

   انگار پناهی نمانده جز خواب های خاطره و گاهی هم رویا هایِ نیمه شب.


کلمات کلیدی: متفرقه