سودایِ لبِ شکر دهانان...

حکایت این همه گفتیم و همچنان باقی است / هنوز باز نکردیم دوری از طومار

(1) Das Urteil
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٧ 

سخت تحتِ فشارِ شدیدِ روحی و عصبی هستم، آن هم درست وسطِ این امتحاناتِ لعنتی.

   این که تمام سال ها اندیشه ای در ذهن داشته باشی و نسبت به آن ثابت قدم باشی و همیشه بر کسانی که خلافِ آن عمل می کنند خرده بگیری و در نهایت خودت به همان شیوه عمل کنی، زجرآور است، دردناک است.

   مدام "چرا" هایِ مختلفی تویِ ذهنم چرخ می زنند و من بی حوصله پشتِ میزم نشسته ام ، غرق در افکارم . ثانیه ها به تندی می گذرند اما دریغ از ورق خوردنِ یک کتاب یا جزوه.

   حتی ذره ای هم در پیِ دفاع از خودم نیستم. رفتارم آن قدر پست ، آن قدر زننده ، آن قدر سخیف بوده که دیگر وقاحتِ تمام است اگر بخواهم خودم را توجیه کنم یا دلیلی بر این زشتیِ رفتار بیاورم.

   مشوشم ، خیلی زیاد. کاش این روزها زودتر بگذرند...


کلمات کلیدی: متفرقه
 
Des changements
ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٧ 

   خیلی وقت بود که می خواستم تغییراتی به این جا بدم ، هم قالبش رو عوض کنم ، هم اسمش رو و هم این که واقعاً توش بنویسم . نه این که سه چهار ماه یک بار بیام دو خط بنویسم و اصلاً گاهی یادم بره که وبلاگی هم دارم و فقط وبلاگِ دیگران رو بخونم.

   اما داستانِ عملی کردنِ این تغییرات از این جا شروع شد که چند هفته ی پیش سر کلاسِ قصاید و غزلیاتِ سعدی این شعر رو می خوندیم ، وقتی به  بیتِ "سودایِ لبِ شکر دهانان / بس توبه ی صالحان که بشکست" رسیدیم ، انگار تلنگری به من زده باشند یک دفعه به فکرِ اعمال تغییرات در وبلاگم افتادم .

   حالا این که بینِ شیخِ اجل و وبلاگِ من چه رابطه ایست را خودم هم نمی دانم . اما دلایلِ دیگری هم هستند که مرا به نوشتن وا می دارند . مهم ترینشان همان یکی دو جمله ایست که در قسمتِ "درباره" نوشته ام .

 

* دارم سعی می کنم از خوانده شدن نترسم.


کلمات کلیدی: متفرقه