سودایِ لبِ شکر دهانان...

حکایت این همه گفتیم و همچنان باقی است / هنوز باز نکردیم دوری از طومار

در جست و جویٍ زمانٍ از دست رفته
ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٧ 

   مدام فکر می کنم وقتم تمام شده. شده ام مثلِ شروین در ٣٠ ثانیه یِ پایانِ وقتِ اضافه یِ نیمه ی ِ دوم، وقتی استقلال ٠-٢ عقب است، یا وقتی تیم ملی دارد از رفتن به جامِ جهانی باز می ماند. کاری از دستش بر نمی آید، راه می رود، حرص می خورد، فحش می دهد، اما هیچ چیز را نمی تواند عوض کند.

   این روزها چنین احساسی دارم. انگار وقتِ اضافه هم تمام شده و بی هیچ حسی نشسته ام رویِ نیمکت و بی هیچ امیدی خیره مانده ام به روبه رو.

   احساس می کنم آن قدر از عمرم گذشته که دیگر برایِ هر شروعی دیر است و اصلاً فایده ای ندارد که تلاش کنم و اساساً هدفی ندارم که دست به کار شوم.

   خیلی سرگشته ام ...


کلمات کلیدی: متفرقه
 
عذرِ تقصیر
ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ بهمن ۱۳۸٧ 

برایِ غر زدن هایِ به حق ِ جیغ ِکلاغ

   "بعضی چیزها را نمی شود گفت. بعضی چیزها را احساس می کنید. رگ و پیِ شما را می تراشد، دلِ شما را آب می کند، اما وقتی می خواهید بیان کنید می بینید که بی رنگ و جلاست."

چشم هایش، بزرگِ علوی

 

   خیلی حرف ها هست که خیلی وقت ها دلم می خواهد بگویمشان و این جا بنویسمشان، اما همین که ذهنیات و درونیاتم را رویِ کاغذ می آورم احساس می کنم زشت، نازیبا و بی ارزشند. برایِ همین بیشترِ اوقات از خیر نوشتن می گذرم.


کلمات کلیدی: متفرقه
 
دوباره از همان خیابان ها ...
ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٧ 

   بعد از مدت ها وبلاگ عبدالله را خواندم. 5-4 ماهی می شد که به وبلاگش سر نزده بودم و دلم عجیب برای نثر روانش تنگ شده بود. در آرشیوش غرق شدم تا رسیدم به شط آه , سخت به دلم نشست. حسی ست که این روز ها دارم.


کلمات کلیدی: متفرقه
 
 
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٧ 

٢۴ مرداد سال گذشته این مطلب را نوشته بودم، حالا هم پس از گذشت یک سال و نیم باز دلم می خواهد همان را بی هیچ کم و کاستی بنویسم:

نوجوانی غم انگیز ترین دوران عمر ماست ، چون به نیروی غریزه می فهمیم که هیچ یک از چیزهایی را که در رویا می بینیم به حقیقت نخواهد پیوست .


کلمات کلیدی: جمله ها
 
 
ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٧ 

   هیچ آیینه ی تالاری سرخوشی ها را تکرار نکرد...


کلمات کلیدی: شعر