سودایِ لبِ شکر دهانان...

حکایت این همه گفتیم و همچنان باقی است / هنوز باز نکردیم دوری از طومار

 
ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧ 

می دانی توی این سطرهایی که حالا« تو» جا خوش کرده ای، روزی فقط جای «من» بود؟
تو آمدی

تو رفتی
 و «من» در فاصله ی میان آمدن و رفتن تو در میان این خطوط آویزان شدم
 مهم نیست!
 توی تاریخ «من »و« تو» حرف های نگفته فراوان است
 «من» به حاشیه نشینی عادت کرده ام
 خدا می داند:
 از برگ هایی که هرسال بر شاخه های نوروز می جوشد
 تا بشقاب های گل مرغی این سرزمین
 از اشک های بیدریغ لیلی
 تا قهوه ی تلخی که امروز روی این میز میان من و تو یخ کرده است،
دویده ایم
  گواه ما ریگ های بدون شرح این بیابانند.
 راست می گویی!
 بوی« نا» گرفته ایم
 چقدر قدمت ما طول کشیده است!
 (و جان کندن ما برای درک این واژه ی سه حرفی:ع ش ق)
 بگذریم:
 عکس های آن روز فرودگاه را که ایمیل کرده بودی
 سیاه و سفید بود
 (مثل این که شال آبی فایده ای نداشت)
آن روز،آسمان به صورت من نمی آمد
حالا:
بی خیالی چشمان تو کم بود
فاصله هم به آن اضافه شد
 (توی قایقی،تنها نشسته ام/از ساحل تو دور می شوم/و برای خودم دست تکان می دهم)
 چه می شود کرد؟
 پل ها کارشان به درازا کشیده است.
  راستی عزیزم!
 کنار آن رود مشهور یا هر رود دیگری که قدم می زنی،
 سال نو مبارک!
 
پروین سلاجقه


کلمات کلیدی: شعر ، نوروز