سودایِ لبِ شکر دهانان...

حکایت این همه گفتیم و همچنان باقی است / هنوز باز نکردیم دوری از طومار

محال
ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٥ 

باید

بالشم را ببوسم

که تو بر آن خوابیده ای

باید

انگشتانم را ببوسم

که نوازشت کرده اند

باید

زبانم را ببوسم

این را اما نمی توانم


کلمات کلیدی: شعر
 
...
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٥ 

   آه که معصومیت و روحِ صافیِ وی نمی داند ، این اعتمادِ کوچک چه سان مرا عذاب می دهد.


کلمات کلیدی:
 
la fatigue
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٥ 

بعد ازسفر و آن حرف هایِ ناتمام ،

حالا من مانده ام و حس ِ بی وزنی

و عدم توانایی در تصمیم گیری.

 

بی هیچ تردیدی ، پاسخ دادن به هر سوالی با " نمی دانم".

 

حسرت ، حسرتِ بیهوده .

حسرتِ دستی که بیاید بنشیند در گودی پهلویم.

 

حسرتِ بیهوده ،  چرا که اگر بیاید ، باز هم مثلِ همه ی گذشته ها تمام می شود.

 

غم ، میل به سکوت ، انزوا و خلوت کردن با این خستگیِ ذهنی.

 


کلمات کلیدی: متفرقه