سودایِ لبِ شکر دهانان...

حکایت این همه گفتیم و همچنان باقی است / هنوز باز نکردیم دوری از طومار

حرف های خصوصی
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ شهریور ۱۳۸٥ 

   سخت است کشیدن بار دیگری بر دوش ، آن هم نه خود خواسته.

   نه، دیگر نمی توانم ، شانه هایم برای تحمل چنین باری بیش از حد نحیف اند.

   و لابد زن ها باید این چیز ها را تحمل کنند.

  همیشه آخر شهریور به طرز مهوعی کش می آید و خسته ام می کند و من دلم پاییز می خواهد و باران و من دلم می خواهد این بار طلسم زمستانمان بشکند.



.Français: En fin , après vingt-six jours je l'ai vu
.Deutsch:Schließlich , nach dem sechsundzwanzig Tagen sah ich ihn


کلمات کلیدی:
 
Ma vie
ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٥ 
یاد گرفته ام تنهایی ام را ماهرانه پشت روزنامه ای پنهان کنم.
کلمات کلیدی: