سودایِ لبِ شکر دهانان...

حکایت این همه گفتیم و همچنان باقی است / هنوز باز نکردیم دوری از طومار

 
ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٥ 

دلم تنگ است ،

دلم عجيب برای آن روزها تنگ است.

 

نه! نه اين که آن روزها را بخواهم ،

که دلم برای بی خيالی آن روزها تنگ است .

 

روزهايی که دغدغه های خاطرم اين قدر زياد نبودند

و من کاری نداشتم جز خواندن متون نظم و نثر کهن .

و حالا فرصت خواندنشان تنها شب امتحان دست می دهد .

 

آن روز ها رفتند ، حسرتشان را نمی خورم ، پيشتر می خوردم .

حالا سخت خسته ام و دلتنگ بی خيالی های آن روزهايم ... 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٥ 

هنوز آن قدر کودکم که نمی دانم چرا روز ها سپيدند و شب ها سياه

 

هنوز آن قد کودکم که نمی دانم چرا شکل ماه عوض می شود ، و چرا نور خورشيد چشمانم را می آزارد.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ تیر ۱۳۸٥ 

هرگز نیامدن بهتر از دیر کردن نیست ؟

 

 

چرا وقتی فقیر ها دیگر فقیر نیستند

دیگر نمی فهمند ؟

 

(پابلو نرودا)

 

 


کلمات کلیدی: شعر