سودایِ لبِ شکر دهانان...

حکایت این همه گفتیم و همچنان باقی است / هنوز باز نکردیم دوری از طومار

باز آمدم چون عید نو ...
ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ مهر ۱۳۸٤ 

بیشتر از دو ماه بود که این جا چیزی ننوشته بودم

و حتی به این جا نیاندیشیده بودم

چیز هایی پیش آمد که دوباره شوق نوشتن را به من بازگرداند

یکی خواندن وبلاگ مرگ قسطی بود و دیگری پیامی که هیلدا برایم گذاشته بود

 

باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم

 

وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم ...


کلمات کلیدی: شعر