سودایِ لبِ شکر دهانان...

حکایت این همه گفتیم و همچنان باقی است / هنوز باز نکردیم دوری از طومار

 
ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ آذر ۱۳۸۸ 

   تویِ این همه رفت و آمد و شلوغی آدم هایِ سر خوش، سر که بلند می کنم با او چشم در چشم می شوم که در یک قدمی من ایستاده، همیشه این پرسش را داری که آیا...؟

   حسِ بچه ای را دارم که سعی می کند خرابکاری اش را از مادرش پتهان کند اما ته دل، دلهره ی دانستن یا ندانستن مادر آزارش می دهد. نگاهش بی لحظه ای درنگ از من عبور می کند و من کمی راحت تر نفس می کشم.

 ...که او نمی داند، ندیده است، دست کم تا حالا...

   وسطِ این جمع دختر و پسرهایِ سرخوش، پدر و مادر هایِ مراقب فرزندان، پدربزگ و مادربزگ هایی که به نوه هایشان غذا می دهند و بچه هایی که زود با هم دوست می شوند انگار فقط من تنها آمده ام. با این احساس ضعف و ناتوانی جمسی و روحی، کاری نمانده جز نشستن روی سکوی نسبتاً بلندی و آویزان کردن پاها. جایی که کسی مزاحمم نباشد و بتوانم به راحتی شما را ببینم و کمی فکر کنم به راه حل ها و سرانجام.


 
خورشید
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ آبان ۱۳۸۸ 

   دوستی که خیلی دوستش دارم و این روزها نه زیاد می بینمش و نه زیاد با او صحبت می کنم روز به روز غمگین تر و افسرده تر می شود. از نوشته های اخیرش می توان فهمید و کاش می دانستم چطور می شود خوشحالش کرد.


کلمات کلیدی: متفرقه
 
 
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸۸ 

صبح روز بعد

    مثل همه ی صبح ها با یادِ او در خواب و بیداری شیرینِ صبحگاهی به سر می برم و در تختم غلت می زنم، کمی طول می کشد تا یادِ شبِ قبل بیافتم و بعد یک دفعه از جا می پرم، قلبم تند تند می زند...ساعت را نگاه می کنم که یک ربع به هفت را نشان می دهد...گفته بودی فردا صبح...گفته بودی فردا صبح می بینمت، قرارمان  همه ی صبح ها ساعتِ شش و بیست دقیقه بود، حالا گیرم که امروز تعطیلِ رسمی باشد. موبایلم را نگاه می کنم که پیغامی ندارد و خیالم راحت می شود که خواب نمانده ام و صبح زود را نگفته ای.

می خوابم، باید بخوابم، کاش بتوانم بخوابم، آرام....

 

شبِ قبل

   گلویم درد می کند، نه سرما نخورده ام، آنفولانزا هم نیست. گلویم درد می کند و دندان ها و فکم. گلویم از بغضی ناگشوده و دندان ها و فکم از تلاش برای بسته نگه داشتن این بغض. چشم هایم می سوزند و احساس می کنم به اندازه ی چشم زرد پوست ها ریز و تنگ شده اند. می دانم به خاطر گریه نکردن است و این چند قطره اشک ناچیز که حالا سر ریز شده اند، نه این بغض کهنه را می گشاید نه چشم ها را

   غمگینم و دلگیر و افسرده از نرسیدن به عادی ترین خواسته هایم در زندگی، از رفتن و نرسیدن و بیش از همه از خودم و تلخیِ زندگی...

صبحِ روز بعد ساعت ده و نیم

   هنوز همان حس ها و دردها، چشم هایم می سوزند و احساس می کنم خوب نمی بینم. "غمگینی؟" "چرا غمگینی؟" این سوال را همه مکررا می پرسند و من پاسخی جز با صدای آرام "نه" گفتن برایشان ندارم. "نه" گفتنی که خوب می دانم با وجود ظاهرِ حزینم هیچ کس را فریب نمی دهد.

خودم هم می دانم که صدای خنده های بی خیال و شادمانه ام که مدت ها بود خاموش شده بودند و اکنون اندک زمانی است که جان دوباره گرفته اند امروز در خانه نخواهد پیچید.

عصر روز بعد ساعت هفت و نیم

   بهترم، اما خسته ام، مثل آدمی که از زیر آوار در آمده، جان و تن خسته ام، برای همین تاب کتاب خواندن را نمی آورم، چراغ را خاموش می کنم، جنین می شوم زیر پتو و "گوشم به راه تا که خبر می رسد ز دوست"...

شب بعد نزدیک ساعت دوازده

   توی تخت دراز کشیده ام، دلتنگم. ساعتم را تنظیم می کنم برای صبح که خواب نمانم. تو می آیی، به هرحال فردا صبح تو می آیی. دردهایم کمتر شده اند و انگار کم کم امیدم را باز می یابم.


 
Mais je viens quand-même
ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۸ 

   حسِ این روزها، حسِ عبور کردن از دریاچه ای یخ بسته در اواخرِ بهار است. خوب می دانم که یخِ وسطِ دریاچه نازک تر است و هر لحظه ممکن است ترک بردارد و بشکند، با این وجود اما جلوتر می روم و از لذت راه رفتن رویِ یخ ها چشم نمی پوشم.

 


 
تولد
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۸ 

   ٢٣ سالگی من با یک رویا آغاز شد. یک رویایِ شیرین، خواب دیدم...از آن خواب هایی که پس از بیداری برایِ آدم حسرت باقی می گذارد، حسرتِ بیدار شدن.

   تعطیلات بود، انگار چند روزِ آخرِ هفته تعطیلِ رسمی بود و همه خانه یِ ما جمع شده بودند. او هم بود و حضورش حتی در خواب هم موجبِ سرورِ من بود. نزدیک ساعتِ هفت و نیم عصر بود که گفت از من سوالی دارد و من ترسیدم، ضعف کردم انگار، ترسیدم آن سوالی را بپرسد که جوابی برایش ندارم، اما نه پرسشِ دیگری داشت. سوال عجیبی بود درباره یِ آدم هایی که من نمی شناسمشان، اهورا و آریا. در خواب اما یادم هست که جوابش را دادم، مرا در آغوش کشید و صحتِ پاسخم را جویا شد، گفتم من در دستان تو چون مومم. [تعبیر کلیشه ایِ قرنِ ششمی !]

   بعد یادم نیست چرا من به او هدیه دادم، مگر تولد من نیست امروز؟ رویا آن قدر شفاف بود که حتی رنگِ نقره ایِ کاغذ کادو هم در ذهنم مانده، یک تقویم مصور بود و کتابی که یادم نیست چه بود و تابلوی نقاشی ای که با آن ابعاد نمی توانست در آن کاغذ کادو جا گرفته باشد، اما خب این چیزها در رویا ممکن است.

   پایان رویا را به یاد ندارم. شاید هم پایانی نداشت و همان جا تمام شد، اما بیدار که شدم غرق در سرخوشی بودم.

 


کلمات کلیدی: تولد ، او
 
 
ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ تیر ۱۳۸۸ 

   غروب هایِ دل گیر که از سفارت برمی گردم، صبح ها که به دانشگاه می روم، در خیابان ها و مترو، پشتِ ویترینِ کتاب فروشی ها، در سینما، سرِ کلاسِ ادبیاتِ معاصر، حمام که می کنم، فیس بوک گردی که می کنم --تقریباً همه جا و همه وقت-- فکر می کنم که "من" کی ام. این "من" کیست یا بهتر بپرسم چیست؟ این "منی" که حالا می خواهد رمانی جدید بخرد یا سرِ کلاس درس جواب می دهد یا تصمیم می گیرد امشب پیاده به خانه برگردد. درونِ این "من" چه می گذرد که رفتار بیرونی اش را موجب می گردد؟ این "منِ" ناقصی که تکلیفش با خودش، زندگی اش و اطرافیانش مشخص نیست. این "منِ" بیهوده که معلوم نیست اعمالش بر اساسِ چه فکر و اندیشه ای صورت می گیرند.

   آن قدر ها در گیرِ "از کجا آمده ام" نیستم. حالا که آمده ام دیگر از کجایش مهم نیست، چرایش مهم تر است. این "من" چرا هست و هست که چه کند؟ آیا خویش کاری حقیقت دارد؟ این عقیده ی زردشتیان که هر کس که به این جهان می آید وظیفه ای دارد و تا انجام ندادن آن از دنیا نمی رود؟ --نه، نمی دانم--

   این ها اما تمامش نیست، نیمه شب از خواب می پرم، اگر حالا بمیرم؟ راستی اگر حالا بمیرم چه می شود؟ مرگ چه شکلی و جنسی دارد؟ مُردن چه شکلی است؟ این "من" چطور می میرد؟ و دیگر، پس از مرگی هم هست؟ --نه، نمی دانم، بعید است-- اگر بمیرم، پس حاصلِ عمرم چه بوده؟ چرا زیسته ام تا بمیرم؟ این همه آدم در طولِ تاریخ، اگر حاصلِ عمرشان هیچ است، پس چرا آمدند تا هیچ باشند و هیچ خاک شوند؟.....غرق در این افکار به خواب می روم......صبح می شود، روزی دیگر و این افکار لابه لایش.


کلمات کلیدی: متفرقه
 
عاشقیت در پاورقی
ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸۸ 

 ...تنها به یک چیز می اندیشید: ملال. ملالِ عشق. ملالِ اجتناب ناپذیری که پس از یک دوره ی طولانی عشق ورزی، پس از خیانت ها، بی خیالی ها، فراموشی ها، دعوا ها، مستی ها و نشئگی ها، گریبانِ آدم را می گیرد.

   تویِ پارکِ کنارِ نشر چشمه نشسته ایم و داستانِ کوتاهِ عاشقیت در پاورقیِ مهسا محب علی را می خوانیم. تمام که می شود برعکسِ هروقتِ دیگری که داستانی یا نمایش نامه ای را می خوانیم، شروع نمی کند به نقد و گفتن و گفتن تا آن جا که من صدایم در بیاید و بگویم "های! این جا ضمیمه ی روزنامه ی اعتماد نیست."

   تنها می پرسد که آیا خسته ام و ملول، که شانه بالا می اندازم --یعنی نمی دانم--

  آن روز شاید نمی دانستم، یا دستِ کم شک داشتم، حالا اما مطمئنم که ملولم و این ها را برایِ  تو می نوسیم،  تویِ بی نام که گویا تا کنون دچار ملالی از این دست نشده ای، یا اگر شده ای راهِ رفع کردنش را می دانستی.


کلمات کلیدی: متفرقه
 
 
ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۸ 

من کم کم از حضور شما مات می شوم
پایان قصه است مکافات می شوم
امروز سنگسار کسانی از این قبیل
فردا از آن قبیل مناجات می شوم
هر جا که میله ای است در ان سو نشسته ام
هر جا که میله ای است ملاقات می شوم
................ ! ......... ؟ .................؟................
تقصیر من نبود اگر مات می شوم
یک انتخاب بود که « من» انتخاب کرد
« من » سطر آخرم که مجازات می شوم

حسن قریبی


کلمات کلیدی: شعر
 
این یک فصلِ دیگر است
ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ خرداد ۱۳۸۸ 

   ما، من و شاعر، هر دو می دانستیم که اشتباه می کنیم.

   ما، من و شاعر، در کنارِ هم گام برمی داشتیم، هر دو در فکرِ گریز.

   ما، من و شاعر، هر دو قصدِ تخریب خود برایِ دیگری را داشتیم.

   ما، من و شاعر، بیهوده از هم می گریختیم، انگار نمی دانستیم زمین گرد است و فرارمان دور باطل.

   ...

   حالا، این جا ما، من و شاعر، دست در دستِ هم، در مسیری اشتباه گام هایِ اشتباهی بر می داریم...

                                  ... و چه خوشبختیم !

 


کلمات کلیدی: متفرقه
 
18/آبان/85
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳۸۸ 

   گاه بعد از شکست هایِ سنگین دیگر نه حوصله ای می ماند و نه حتی قدرتی برایِ مبارزه و تلاش دوباره در مسیرِ زندگی. این است که ترجیح می دهیم دل به رویا بسپاریم وبا رویا و افکارِ قشنگ، با آن چه می خواستیم باشد و نیست روزها را بگذرانیم که آن هم گاه در مقابلِ واقعییت هایِ زندگی موجبِ دوگانگی شخصییت و عذابی مضاعف می شود


کلمات کلیدی: جمله ها
 
 
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳۸۸ 

افسانه ی حیات چیزی جز این نبود

یا مرگ آرزو یا آرزوی مرگ

 

 

 


کلمات کلیدی: شعر
 
٢۵/اردی بهشت/٨٨
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸۸ 

    دیشب دوباره خوابش را دیدم.

   صبح که بیدار شدم رفتم سراغ تقویمِ "حرفه هنرمندِ" سالِ ٨۵ که "او" به من هدیه داده بود.

   آن جا بود که پیشتر وقتی خوابش را می دیدم با همین رنگ سبز می نوشتم :

   دیدم به خوابِ خوش...

   تقویم را ورق می زنم : ٢٧ آبان، ٢ آذر و ۵ آذر ٨۵ خوابش را دیده بودم و حالا هم دوباره پس از سال ها ...

 

   حتماً خیلی غمگین بودم که سیگارم را روشن کردم و رفتم کنار پنجره،

   حتماً خیلی خوشحال بود که وقتی پنجره را باز کردم آنطور لبخند می زد.

   نمی دانم آن جا، آن خانه کجا بود و او زیر آن پنجره چه کار داشت. از خودم می پرسم منتظر من بود ؟

   چه تمنای محالی دارم !

   لبخند و چهره اش مثلِ بهارِ گذشته بود در تولدش.

   همان شادی و بی غمی کودکانه ای را که بهارِ گذشته در چهره اش دیده بودم، دیشب در خواب از نگاهش خواندم. مثلِ پسربچه هایِ شیطانی بود که با آغاز تابستان دغدغه ای جز فوتبال بازی کردن در کوچه ندارند.

 

   پ.ن: شاید بعدها اگر جرات کنم بیشتر درباره ی "او" بنویسم.


کلمات کلیدی: او
 
 
ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸۸ 

مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من        که جز ملال نسیبی نمی برید از من

زمین سوخته ام ناامید و بی برکت     که جز مراتع نفرت نمی چرید از من

 

حسین منزوی


کلمات کلیدی: شعر
 
 
ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸۸ 

زندگی کردن من مردن تدریجی بود

هر چه جان کند دلم عمر حسابش کردم

 

فرخی یزدی


کلمات کلیدی: شعر
 
 
ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸ 

   نفرت مثلِ استخوانی است که می جوی. وقتی جویدی و تمام شد، می بینی که به زحمتش نمی ارزید.


کلمات کلیدی: جمله ها
 
 
ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸۸ 

پول خوشبختی نمی آورد، بی پولی بدبختی می آورد


کلمات کلیدی: جمله ها
 
 
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸۸ 
من میبینم که لب‌خندت ژکوندترین لب‌خندِ معاصرِ دنیاست
اگرچه خودم کوبیستی‌ترین چشم‌های همیشه را دارم
.
من روزی هزار بار خودم را می‌کِِشم و پاره می‌کنم
شاید این آینه‌ها زیادی تاب دارند
که مرا این‌قدر پیچیده نمایش می‌دهند
.
من نقاشی زبردست‌ ام
ماهرتر از پیکاسوترین نقاشِ جهان
تیزبین‌تر از لئوناردوترین داوینچیِ‌ دوران
.
من اما همیشه نقش‌های‌ام را بد از آب می‌گیرم
بدتر از ماهی گیری که اشتباهی، نهنگ شکار کرده است: نهنگ
نهنگ ‌ام، آرام، با دهانی کوچک و وامانده، و احساسی که از ابعادم بزرگ‌تر است
.
من همیشه مورد تهاجم واقع می‌شوم
گاهی باید کوچک بود، کوچک‌تر از آن که کسی برای شکار تو را ببیند

کلمات کلیدی: شعر
 
 
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ فروردین ۱۳۸۸ 

   بعضی وقت ها فکر می کنم همه ی ما انسان ها به غایت بد طینت و پست فطرت هستیم و اگر همیشه این صفات را بروز نمی دهیم تنها به این دلیل است که در شرایطِ بروز دادنِ آن ها قرار نگرفته ایم.


کلمات کلیدی: متفرقه
 
بهار
ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧ 

   با این که نوروزِ ٨۶ هم این شعر را نوشتم باز هم دلم می خواهد با همان بیت اخوان به استقبالِ بهار بروم.

بهار آمد پریشان باغِ من افسرده بود اما

به جو باز آمد آبِ رفته ماهی مرده بود اما   


کلمات کلیدی: شعر ، بهار
 
 
ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ اسفند ۱۳۸٧ 

جهان بگشتم و حقا که هیچ شهر و دیار

نیافتم که فروشند بخت در بازار

عرفی شیرازی


کلمات کلیدی: شعر